پنج آدمخوار در یک شرکت کامپیوتری
پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!
--------------------------------------------------------------------------------------------------
عشق از زبان بچهها
سوالهای زیر را از بچههای 5 تا 10 ساله پرسیدهاند. اما انگار جوابهای آنها خیلی هم بچه گانه نیست!
بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟
«84 سالگی! چون در آن سن مجبورنیستید کار کنید و میتوانید هی دراز بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید.»
جودی، 8 ساله
«مهد کودکم که تمام بشود، میروم و برای خودم دنبال زن میگردم»
تام، 5 ساله
در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه میگویند؟
«در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ میگویند و این معمولا باعث میشود که از هم خوششان بیاید و یک قرار دوم بگذارند.»
مایک، 10 ساله
مساله حیاتی: بهتر است آدم ازدواج کند یا مجرد بماند؟
«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها باید ازدواج کنند چون یک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند!»
لینت، 9 ساله
«بابا این چیزها سردرد میآورد. من فقط یک بچهام. من همچین بدبختیهایی نمیخواهم.»
کنی، 7 ساله
چرا دو نفر عاشق هم میشوند؟
«هیچ کس نمیداند چه اتفاقی میافتد، ولی من شنیدهام که یک ربطهایی به بویی که آدم میدهد دارد، برای همین است که مردم این قدر عطر و ادکلن میخرند.»
جین، 9 ساله
«میگویند یکی به قلب آدم تیر میزند و این حرفها، ولی مثل اینکه بقیهاش این قدر درد ندارد.»
هارلن، 8 ساله
عاشق شدن چطوری است؟
«مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر آن فرار کنی.»
راجر، 9 ساله
«اگر عاشق شدن مثل یادگرفتن حروف الفبا سخت است، من یکی که نمیخواهم. خیلی طول میکشد!»
لئو، 7 ساله
نقش خوشتیپی در عشق
«اگر میخواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانوادهتان نیست، دوستتان داشته باشد، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید.»
ژوانه، 8 ساله
«فقط قیافه مهم نیست. من را نگاه کنید. خیلی خوشتیپم. اما هنوز کسی پیدا نکردهام که با من ازدواج کند.»
گری، 7 ساله
«زیبایی یک چیز ظاهری است، نمیتواند خیلی ماندگار باشد.»
کریستینه، 9 ساله
چرا عشاق دست هم را میگیرند؟
«میخواهند مطمئن شوند که حلقههایشان نمیافتد، چون خیلی بالایش پول دادهاند.»
دیو، 8 ساله
عقاید محرمانه درباره عشق
«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون میدهد، اتفاق نیفتد.»
آنیتا، 6ساله
«عشق آدم را پیدا میکند، حتی اگر خودت را از آن پنهان کنی. من از 5 سالگی تلاش میکنم که خودم را از آن پنهان کنم ولی دخترها مدام پیدایم میکنند.»
بابی، 8ساله
«خیلی دنبال عشق نیستم. فکر میکنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی سخت هست.»
رژینا، 10 ساله
ویژگیهای شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید
«یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد، چون حتی اگر صد هزار کیلو هم عشق داشته باشید، باز هم یک قبضهایی هست که باید پرداخت کنید.»
آوا، 8 ساله
راههایی که میشود کسی را عاشق خودتان کنید
«به آنها بگویید که فروشگاههای زنجیرهای شکلات دارید.»
دل، 6 ساله
«یک سری کارها را نکنید مثلا اینکه کتانی سبز بدبو داشته باشید... ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه، عشق نیست.»
آلونزو، 9 ساله
«یکی از راههایش این است که دختر مورد نظر را برای غذاخوردن بیرون دعوت کنید. حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد؛ مخصوصا سیبزمینی سرخ کرده.»
بارت، 9ساله
چطوری میشود فهمید دو تا آدمی که توی رستوران غذا میخورند عاشق هم هستند؟
«فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب را برمیدارد یا نه. این راهی است که میشود فهمید عاشق شده یا نه.»
جان، 9 ساله
«عاشقها فقط به هم خیره میشوند و غذایشان سرد میشود. بقیه بیشتر به غذا توجه میکنند.»
براد، 8 ساله
«اگر یکی از آن دسرهایی سفارش بدهند که با آتش درست میکنند، عاشقند. چون یعنی قلب خودشان هم آن جوری است... توی آتش»
کریستینه، 9 ساله
وقتی مردم میگویند: دوستت دارم، به چه فکر میکنند؟
«به خودشان میگویند: بله واقعا دوستش دارم. ولی کاش میشد حداقل روزی یک بار دوش بگیرد.»
میشله، 9ساله
چطور میشود عاشق ماند؟
«اسم زنتان را فراموش نکنید... این کار کل عشق را نابود میکند.»
راجر، 8 ساله
«همسرتان را زیاد ببوسید. این کار باعث میشود او یادش برود که شما هیچ وقت آشغال را بیرون نمیگذارید.»
رندی، 8ساله
--------------------------------------------------------------------------------------------
برنامه هفتگی خانم های ایرانی - همش آشپزی آخه؟
توجه: خواندن این متن اصلا به خانم ها توصیه نمی شود!
1- نخونید!
2- اگر خوندید فحش ندید!
3- اگر فحش دادید به من ندید!
شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم ''فال قهوه روسی یخ زده'' بگیریم. میگن خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته ''شوهرت واست یه انگشتر می خره'' خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
یكشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم كلاسهای "روش خود اتكایی بر اعتماد به نفس" ثبت نام كنیم. هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره. تا برگردم دیر شده، سر راه یه چیزی بگیر بیار!
دوشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی "ظروف عتیقه". می گن خیلی جالبه. ممكنه طول بكشه. سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!
سه شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم كه می خواد برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم. تو كه می دونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند! ممكنه طول بكشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
چهارشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای كلاس "بدن سازی" و "آموزش ترومپت" ثبت نام كنیم. همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه. ترومپت هم كه میگن خیلی كلاس داره مگه نه؟ ممكنه طول بكشه چون جلسه اوله. سر راه یه چیزی بگیر بیار!
پنج شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم خونه همسایه خاله نازی كه تازه از كانادا اومده. می خوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم. من واقعاً از این زندگی ''خسته '' شدم! چیه همش مثل كلفتها كنج خونه! به هر حال چون ممكنه طول بكشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
جمعه
مرد: عزیزم! امروز چی ناهار داریم؟
زن: ببینم تو واقعاً خجالت نمی كشی؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟ واقعاً نمی دونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت! نه! واقعاً این خیلی توقع بزرگیه كه انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بارشوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
|
وقتي كه در كنار سكوت ماه بركه ي كوچك تنهايي مهد ستاره هاي انتظارمي شود خيالم به سوي غريب ترين آشناي لحظه هايم پر مي كشد ، همان غريبه اي كه زيبايي ماه در انعكاس تبسمش نهفته است. آشناترين رهگذز زنگيم پروانه وار به سوي سكوتم لبخند زد و واژه ها رنگ بلور گرفت پس اي واپسين درياي محبت غروب را درياب كه به شكرانه تلالو چشمانت هر صبح سپيده ي اشتياق در جان زندگي روان است .
|
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید.
تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.
(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ
و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .
4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.
انگشت شصت نمایانگر والدین است.
انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .
به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .
سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.
انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .
این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.
انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.
دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم
(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.
احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.
به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهاي عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
انگشت شصت نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است
.
جالب بود نه؟
اتل متل جدایی ... عروسکم کجایی ؟
// گاو حسن پریشون ... یه دل داره پر از خون
// عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون
// یه عشق دیگه بردار ... یه دنیا غصه بردار
// اسمشو بذار بچگی ... تا آخر زندگی
// هاچین و واچین تموم شد ... عمر منم حروم شد
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
ــ
ـ

آی خدا دلگیرم ازت............. آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و............. عمرم و می گیرم ازت
این غصه های لعنتی............. از خنده دورم می کنن
این نفس های بی هدف........... زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه...............ثانیه های آخره
فرشته مردن من ....................منو از اینجا می بره
آی خدا دلگیرم ازت............. آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و............. عمرم و می گیرم ازت
چه اعتراف تلخیه................ انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی ازهوس............. آی دنیا بی زارم ازت

دختر:خوشگلم
پسر:نه
دختر:دوستم داری
پسر:نه
دختر :اگه بمیرم برام گریه نمی کنی
پسر:نچ
دختر اشک تو چشماش جمع شدو پسر
بغلش کردوگفت:تو خوشگل نیستی
زیباترینی...دوستت ندارم عاشقتم
اگه بمیری برات گریه نمی کنم...منم میمیرم....
بچه ها کلبه ی تنهایی ۱ ساله شد.
۳۰ تیر تولدش بود.
دست خالی نیای ها !!!
زیگزاگ زیگزاگ تولدش مبارک
بهم کادو نمیدی؟؟؟؟؟
اگه ندی منم برای تولدت نمیام و بهت کیک نمیدم
حالا پارتی شروع شد
بیا وسط
بیا باهم برقصیم
حالا کادوها رو باز میکنیم
اوووووووووووووو چقدر زیاده
میخوای بدونی چیه ؟؟
اول کادو بده
یوهووووووووووووووو
کیک میخوریم
.
.
.
برو خونوتون
اول کادو بده
بای بای
از طرف : غزل
(( مدیر وبلاگ))
شمیسا
سعید
هانی
تینا
حسام
ایهان ![]()
بچه ها اینم یه راه بزرگتر نشون دادن سن
البته واسه بچه سوسولا که من این رو توصیه نمی کنم
بچه ها این مرغا دارند نگاه به فیلم ترسناک می کنند
آبي تيره، شفاف، سبز، گلآلود
۲. كدام يك از اشكال زير را دوست داريد؟
دايره، مربع يا مثلث
۳- فرض كنيد در راهرويي راه مي رويد . دو در مي بينيد . يكي در ۵ قدمي سمت چپ تان و ديگري در انتهاي راهرو . هر دو در باز هستند . كليدي روي زمين درست جلوي شما افتاده است. آيا آن را بر مي داريد ؟
۴- رنگهاي روبرو را به ترتيب اولويتي كه برايتان دارند بگوييد . قرمز , آبي , سبز ,سياه و سفيد
۵. دوست داريد در كدام قسمت كوه باشيد؟
۶- در ذهنتان اسب چه رنگي است ؟
قهوهاي، سياه يا سفيد
۷- توفاني در راه است . كداميك را انتخاب مي كنيد: يك اسب يا يك خانه ؟
پاسخ ها:
۱- آبي تيره : شخصيت پيچيده
سبز: آسان گير و بيخيال
شفاف: به سادگي قابل درك
گلآلود: آشفته و سردرگم
۲- دايره : سعي مي كنيد طوري رفتار كنيد كه خوشايند همه باشد.
مربع: خودرأي و خود محور
مثلث: يك دنده و لجباز
(اندازه اشكال با خودخواهي و منيت شما ارتباط مستقيم دارد)
۳- بله : شما آدم فرصت طلبي هستيد
نه: آدم فرصتطلبي نيستيد.
۴- اين سئوال , اوليتهاي شما در زندگي را مشخص مي كند.
آبي: دوستان/ روابط
سبز: شغل و حرفه
قرمز: شهوت و دلبستگي
سياه: مرگ
سفيد: ازدواج
۵- ميزان ارتفاعي كه انتخاب مي كنيد رابطه مستقيم با ميزان جاه طلبي شما دارد .
۶- قهوه ايي : فروتن و خاكي
سياه: غيرقابل پيشبيني، سركش، هيجانانگيز
سفيد: برتر، مغرور، تاثيرگذار
۷- اين سئوال , الويتهاي شما به هنگام مشكلات را تعيين مي كند.
اسب: همسر
خانه: فرزندان
منی که در این جاده های بی سرانجام همچو دیوانه ای در پی
معشوق به این سو و ان سو میروم
در این بیابان و برزخ جدایی حیرانم
خدایا منه مجنونه عاشق را در یاب
که از دوری معشوق دگر تاب ندارم
خدایا مرا در یاب منی که دگر طاقت جدایی معشوق ندارم
خدایا ای کاش که عشق به دلم راه نمیافت
خدایا چه کنم با دل عاشق چه کنم با قلب شکسته
چه کنم با این اشکهای بی مهبا که بیابان خشک وجودم را
آبیاری میکند تا شاید روزی
گل عشقی در این کوره راه وجودم بروید
خدایا منه عاشقه دیوانه را در یاب
خدایا مرا در یاب خدایا مرا در یاب
اگه يکي رو ديدي که بعد رفتنت لباس سفيد پوشيده بدون بدون تو مرده ؛
اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن
زن نظافتچى
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: ?نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟?
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکردهام.
کمک در زير باران
يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که میباريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنشهاى ميان سفيدپوستان و سياهپوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياهپوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آوردهاند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
?از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباسهايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظههاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بیشائبه به ديگران دعا میکنم.?
ارادتمند
خانم نات کينگکول
هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
مانعى در مسير
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را میدانست که بسيارى از ما نمیدانيم!
زندگی خالی است ان را پر کن
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است ان را حل کن
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است ان را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان
زندگی درد است ان را تحمل کن
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی
يک کرگدن جوان ، داشت تنهايي توي جنگل مي رفت . دم جنبانکي که داشت همون اطراف پرواز مي کرد ، اونُ ديد و ازش پرسيد که چرا تنهاست
. کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستن
دم جنبانک گفت : يعني تو يک دوست هم نداري ؟؟؟
کرگدن پرسيد : دوست يعني چي ؟؟؟
. دم جنبانک گفت : دوست ، يعني کسي که با تو بياد ، دوستت داشته باشه و به تو کمک کنه
. کرگدن گفت : ولي من که کمک نمي خوام
دم جنبانک گفت : اما بايد يه چيزي باشه ، مثلاً لابد پشت تو مي خاره ، لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريزه . يکي بايد پشت تو را بخارونه ، يکي بايد حشره هاي پوستت را برداره
کرگدن گفت : اما من نمي تونم با کسي دوست شم . پوست من خيلي کلفت و صورتم زشته . همه به من مي گن پوست کلفت
. دم جنبانک گفت : اما دوست عزيز ، دوست داشتن به قلب مربوط مي شه نه به پوست
.کرگدن گفت : قلب ؟؟؟ قلب ديگه چيه ؟؟؟ من فقط پوست دارم و شاخ
. دم جنبانک گفت : اين که امکان نداره ، همه قلب دارن
!!! کرگدن گفت : کو ؟؟؟ کجاست ؟؟؟ من که قلب خودم ُ نمي بينم
دم جنبانک گفت : خب ، چون از قلبت استفاده نمي کني ، اونُ نمي بيني ؛ ولي من مطمئنم که زير اين پوست کلفت يه قلب نازک داري
. کرگدن گفت : نه ، من یه قلب نازک ندارم ، من حتماً يه قلب کلفت دارم
دم جنبانک گفت : نه ، تو يه قلب نازک داري . چون به جاي اين که دم جنبانک را بترسوني ، به جاي اين که لگدش کني ، به جاي اين که دهن گنده ات را باز کني و اونُ بخوري ، داري با هاش حرف مي زني
کرگدن گفت : خب ، اين يعني چي ؟؟؟
دم جنبانک جواب داد : وقتي که يه کرگدن پوست کلفت ، يه قلب نازک داره يعني چي !؟!؟! يعني اين که مي تونه دوست داشته باشه ، مي تونه عاشق بشه
کرگدن گفت : اينها که مي گي يعني چي ؟؟؟
... دم جنبانک گفت : يعني ... بذار روي پوست کلفت و قشنگت بشينم ، بذار
کرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يک جمله ي مناسب مي گشت . فکر کرد بهتره همون اولين جمله اش رُ بگه.
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاروند
داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستشُ با نوک نازکش برمي داشت . کرگدن احساس کرد چقدر خوشش مي ياد . اما نمي دونست دقيقاً از چي خوشش مي ياد
کرگدن گفت : اسم اين دوست داشتنه ؟؟؟ اسم اين که من دلم مي خواد تو روي پشت من بموني و مزاحم هاي کوچولوي پشتم ُ بخوري ؟؟؟
دم جنبانک گفت : نه اسم اين نيازه ، من دارم به تو کمک مي کنم و تو از اينکه نيازت برطرف مي شه احساس خوبي داري ، يعني احساس رضايت مي کني . اما دوست داشتن از اين مهمتره
کرگدن نفهميد که دم جنبانک چه مي گه اما فکر کرد لابد درست مي گه . روزها گذشت ، روزها ، هفته ها و ماه ها ، و دم جنبانک هر روز مي اومد و پشت کرگدن مي شست ، هر روز پشتشُ مي خاروند و هر روز حشره هاي کوچیکه لاي پوست کلفتشُ بر مي داشت و مي خورد ، و کرگدن هر روز احساس خوبي داشت
يک روز کرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو اين موضوع که کرگدني از اين که دم جنبانکي پشتش را مي خارونه احساس خوبي داره ، براي يه کرگدن کافيه ؟؟؟
. دم جنبانک گفت : نه ، کافي نيس
کرگدن گفت : آره ، کافي نيس . چون من حس مي کنم چيزاي ديگه ای هم هست که من احساس خوبي نسبت به اونا داشته باشم . راستش ، من مي خوام تو رُ تماشا کنم
دم جنبانک چرخي زد و پرواز کرد ، چرخي زد و آواز خوند ، جلوي چشماي کرگدن . کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد . اما سير نشد .کرگدن مي خواست همين طور تماشا کنه . کرگدن با خودش فکر کرد اين صحنه قشنگ ترين صحنه ي دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين کرگدن روي زمين . وقتي که کرگدن به اينجا رسيد ، احساس کرد که يه چيز نازک از چشمش افتاد
کرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزيزم ، من قلبم را ديدم ، همان قلب نازکم را که مي گفتي . اما قلبم از چشمم افتاد ، حالا چیکار کنم ؟؟؟
دم جنبانک برگشت و اشک هاي کرگدنُ ديد . اومد و روي سر اون نشست و گفت :


